حرف دل

حرفــــــــــــــــــــــــ دل
G o m n a m 3 1 3 . i r
تـلـفن : 09032719700

  نام :
ایمیل:


Powered by WebGozar



آخرین نظرات
نویسندگان

هرکداممان به هر اندازه که میتوانیم
بـــــــرای تــــعجیـــــــل در امــــــــر فــــــــرج
امـام زمان روحی فداه تـلاش کنیـم ...
« اللهـــــم عجـــــل لــولیـــک الفـــــــرج »

سهم شما چند صلوات - کیفیت خوب



« پای درس اخلاق شهدا »


دست به سینه به احترام مادر
شهید رجائی خیلی مادرش را احترام میکرد. طی چند سالی که خانه او بودم می دیدم به احترام او، دست به سینه می ایستاد کلمه یا صحبتی برخلاف گفتارش نمی گفت.
« راز بندگی عباس تیموری »

............

پایش را بوسید
روزی یکی از بچه ها به نام داوود (که بعد به شهادت رسید) ، پیش من آمد اشک در چشم‌هایش جمع شده بود. وقتی تعجب مرا دید، اندوهگین نگاهم کرد و گفت، حاج حسین دیگر ما را تحویل نمی گیرد. سلامش کردم اما او حتی جواب سلامم را نداد. با شناختی که از شهید حاج حسین محمدیانی داشتم میدانستم حتماً سوءتفاهمی شده است. موضوع را برای حاج حسین تعریف کردم، جا خورد و گفت : من اصلاً او را ندیده ام و متوجه سلامش نشده ام. سراغ داوود را گرفت: وقتی اورا پیدا کرد، دستش را بوسید. رویش را بوسید، پایش را بوسید، داوود متعجب و هاج و واج مانده بود که چه اتفاقی افتاده است؟ به زودی متوجه شد که اشتباه کرده و برداشت درستی از رفتار محمدیانی نداشته است.
«راوی: حسین حلاجیان همرزم شهید حسین محمدیانی - همان ص 47 - راز بندگی عباس تیموری»


............


خانه گناه
در بیرجند که سرباز بود، برای خدمت به منزل سرهنگ فرستاده می شود. در آنجا با خانم بی حجابی روبرو می شود بلافاصله به پادگان برمیگردد. مسئولین پادگان درصدد تنبیه او برمی آیند و هجده توالت را که ۴ نفر مأمور نظافتشان بودند به او واگذار م یکنند عبدالحسین بدون ناراحتی یک هفته تمام این کار را میکند و از برگشت به آن خانه ی گناه خودداری میکند، فرمانده بیست روز شهید را همان جا نگه میدارد و بعد خسته می شوند و او را به گروهان خدمات میفرستند.
«راوی: سیدکاظم حسینی فر همرزم شهید عبدالحسین برونسی - خاکهای نرم کوشک، سعید عاکف – انتشارات ملک اعظم- 1386 – چاپ نوزدهم – صفحه 19 و 20 - راز بندگی عباس تیموری»


............


وقتی مردی در خانه است ...
هر موقع در می زدند ما حق نداشتیم در را باز کنیم. میگفت: مادر جان وقتی ما داخل خانه هستیم خوب نیست شما در را باز کنید. خواهرم نباید برود، یا من میروم یا برادرم. ممکن است مرد نامحرمی باشد، درست نیست صدای شمارا نامحرمی بشنود. زمانی چهره اش در هم می رفت که خلاف شرعی می دید، اگر موهای یکی از خان مهای بستگان بیرون بود. خودش را طوری نشان م یداد که متوجه میدند، او از این وضعیت ناراحت است و گاهی هم متذکر می شد.
«راوی: مادر شهید حسن آقاسی زاده -
راز بندگی عباس تیموری»

............

 به حجابش افتخار کنم
خیلی با او صحبت کردم تا بالاخره راضی شد ازدواج کند. گفت: مادر جان، زنی می خواهم با خدا و  طوری باشد که اگر مرا در خیابان همراه همسرم دیدند به حجاب او افتخار کنم .
«راوی: طاهره مرادنژاد مادر شهید سیداحمد موسوی نژاد – همان ص 127 -
راز بندگی عباس تیموری»

............


سیاهی چادر و سرخی خون شهید
شهید محمدرضا نظافت (حجاب)
به مقام زن و حجابش خیلی اهمیت میداد، به مرخصی آمده بود و مشغول گفتگو بودیم. صحبت درباره منطقه بود. گفتم: کاش من هم می توانستم به جبهه بیایم! گفت: هیچ می دانی سیاهی چادر تو از سرخی خون من کوبنده تر است؟ شما همین که حجاب را رعایت کنی مبارزه ات را انجام داده ای.
«همان ص 42 از خاطرات همسر شهید محمدرضا نظافت - راز بندگی عباس تیموری»


............

اذن شهادت (شهید مدافع حرم‌، مصطفی صدر زاده)
سید ابراهیم خودش می گفت : دفعه اول که به سوریه اعزام شدم در عملیات تدمر خمپاره درست خورد کنار من ولی به من چیزی نشد ، گفتم شاید مشکل مالی دارم خدا نخواسته شهید بشم ، آمدم ایران و مباحث مالی خودم را حل کردم .
دفعه دوم که رفتم سوریه ، باز خمپاره خورد کنار من و به من چیزی نشد ، گفتم شاید وابستگی به خانواده و بچه هاست که نمیذاره شهید بشم ؛ آمدم ایران و از بچه ها دل بریدم و برای بار سوم که به سوریه اعزام شدم در عملیاتی ترکش خوردم و مجروح شدم ولی شهید نشدم ، به ایران که آمدم نزد عارفی رفتم و از او مشکلم را پرسیدم ، ایشان گفتند : من کان لله کان الله له ، تو برای خدا به جبهه نمی روی برای شهادت می روی ، نیتت را درست کن خدا تو را قبول می کند ...
پدرش می گفت : این دفعه آخر مصطفی (سیدابراهیم) عجیب بال و پر درآوره بود دیگر زمینی نبود ...
رفت و به آرزویش رسید ...
(منبع)


( بی تعارف )
خیلی وقته که زندگی هامون شده خاله بازی ...
انگاری دیگه نه رنگ و بویی از دین (اصیل) داره و نه معرفتِ درست و حسابی ...
خیلی از رفتارهامون شده مصنوعی و ریاکارانه ...
خیلی از وقت ها با همدیگه ظاهراً دوستیم اما پشت سر !!! ...
هیچ چیزمون به یک آدم مسلمون نرفته در حالیکه ادعای مسلمونی هم داریم ...
هی داد و فریاد هم میزنیم که ؛ اللهم عجل لولیک الفرج !!!
آخه اگه امام زمان بیاد که اول خودِ مارو باید درست کنه !!!

آیا واقعا ظاهر و باطنمون امام زمانیه ؟
نماز خوندن هامون امام زمانیه ؟
طرز صحبت کردن هامون امام زمانیه ؟
مجالس ها و رفت و آمد هامون امام زمانیه  ؟
خورد و خوراک ، وَ یا سفره ها مون امام زمانیه ؟
خرید کردن ها و انتخاب هامون امام زمانیه ؟
ازدواج کردن هامون امام زمانیه ؟
تربیت کردن بچه هامون امام زمانیه ؟
رفتار با پدر و مادر و بزرگتر هامون امام زمانیه ؟

واقعا چرا خودمون رو مسلمون میدونیم ؟



« فراز پایانی دعای زیبای افتتاح »

... اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنَا صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ غَیْبَةَ وَلِیِّنَا [إِمَامِنَا] وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا، وَ شِدَّةَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ الزَّمَانِ عَلَیْنَا ...

... خدایا از نبود پیامبران که درودهاى تو بر او و خاندانش و از ناپیدایى مولایمان، و بسیارى دشمنانمان و کمی نفراتمان، و سختى فتنه ها به سویمان، و از جریان زمان بر زیانمان به درگاه تو شکوه مى آوریم ...




« فرازهایی زیبا، از دعای ابوحمزه ثمالی »


... إِلَهِی لَوْ قَرَنْتَنِی بِالْأَصْفَادِ، وَ مَنَعْتَنِی سَیْبَکَ مِنْ بَیْنِ الْأَشْهَادِ، وَ دَلَلْتَ عَلَى فَضَائِحِی عُیُونَ الْعِبَادِ،
خدایا اگر مرا با زنجیر ببندی، و عطایت را در میان مردم از من بازداری، و بر رسوایی هایم دیدگان بندگانت را بگشایی

وَ أَمَرْتَ بِی إِلَى النَّارِ، وَ حُلْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَ الْأَبْرَارِ مَا قَطَعْتُ رَجَائِی مِنْکَ،
و مرا به سوی دوزخ فرمان دهی، و بین من و نیکان پرده گردی، امیدم را ازتو نخواهم برید،

وَ مَا صَرَفْتُ تَأْمِیلِی لِلْعَفْوِ عَنْکَ، وَ لا خَرَجَ حُبُّکَ مِنْ قَلْبِی ...
و آرزویم را از عفو تو باز نخواهم گرداند، و محبتت از قلبم بیرون نخواهد رفت


... سَیِّدِی أَخْرِجْ حُبَّ الدُّنْیَا مِنْ قَلْبِی،
ای آقای من محبت دنیا را از قلب من بیرون کن


وَ اجْمَعْ بَیْنِی وَ بَیْنَ الْمُصْطَفَى وَ آلِهِ خِیَرَتِکَ مِنْ خَلْقِکَ،
و میان و من و مصطفی پیامبرت و خاندانش، بهترین برگزیدگان از آفریدگانت

وَ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، وَ انْقُلْنِی إِلَى دَرَجَةِ التَّوْبَةِ إِلَیْکَ،
و پایان بخش پیامبران محمد(ص) جمع کن، و مرا به مقام توبه به پیشگاهت برسان،

...فَمَنْ یَکُونُ أَسْوَأَ حَالاً مِنِّی،
پس بدحال تر از من کیست ؟

إِنْ أَنَا نُقِلْتُ عَلَى مِثْلِ حَالِی إِلَى قَبْرِی، لَمْ أُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتِی،
اگر من با چنین حالی به قبر وارد شوم، قبری که آن را برای خواب آماده نساخته ام

وَ لَمْ أَفْرُشْهُ بِالْعَمَلِ الصَّالِحِ لِضَجْعَتِی،
و برای آرمیدن به کار نیک فرش ننموده ام

وَ مَا لِی لا أَبْکِی وَ لا أَدْرِی إِلَى مَا یَکُونُ مَصِیرِی،
و مرا چه شده که گریه نکنم، و حال آنکه نمیدانم بازگشت من به جانب چه خواهد بود

وَ أَرَى نَفْسِی تُخَادِعُنِی وَ أَیَّامِی تُخَاتِلُنِی،
من نفسم را مینگرم که با من نیرنگ میکند، و روزگار را مشاهده میکنم که مرا میفریبد

وَ قَدْ خَفَقَتْ عِنْدَ رَأْسِی أَجْنِحَةُ الْمَوْتِ،
و حال آنکه بال های مرگ بالای سرم به حرکت درآمده

فَمَا لِی لا أَبْکِی أَبْکِی لِخُرُوجِ نَفْسِی،
پس مرا چه شده که گریه نکنم، گریه میکنم برای بیرون رفتن جان از بدنم


أَبْکِی لِظُلْمَةِ قَبْرِی، أَبْکِی لِضِیقِ لَحْدِی،
گریه میکنم برای تاریکی قبرم، گریه میکنم برای تنگی لحدم

أَبْکِی لِسُؤَالِ مُنْکَرٍ وَ نَکِیرٍ إِیَّایَ، أَبْکِی لِخُرُوجِی مِنْ قَبْرِی عُرْیَاناً ذَلِیلاً،
گریه میکنم برای پرسش دوفرشته قبرمنکر و نکیر ازمن، گریه میکنم برای درآمدنم از قبرعریان وخوار

حَامِلاً ثِقْلِی عَلَى ظَهْرِی، أَنْظُرُ مَرَّةً عَنْ یَمِینِی وَ أُخْرَى عَنْ شِمَالِی ...
درحالیکه بار سنگینی را بردوش میکشم، یک بار از طرف راست و بار دیگر از جانب چپم نگاه میکنم



... سَیِّدِی عَلَیْکَ مُعَوَّلِی وَ مُعْتَمَدِی وَ رَجَائِی وَ تَوَکُّلِی ...
ای آقای من، تکیه و اعتمادم و امید و توکلم برتو



... إِلَهِی إِنْ کَانَ قَدْ دَنَا أَجَلِی وَ لَمْ یُقَرِّبْنِی مِنْکَ عَمَلِی،
خدایا اگر مرگم فرارسیده و کردارم مرا به تو نزدیک نکرده

فَقَدْ جَعَلْتُ الاعْتِرَافَ إِلَیْکَ بِذَنْبِی وَسَائِلَ عِلَلِی،
پس اعتراف به گناهانم را به پیشگاهت وسیله عذر خواهیم قرار دادم

إِلَهِی إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلَی مِنْکَ بِالْعَفْوِ،
خدایا اگر گذشت کنی، پس سزاوارتر از وجود تو به گذشت کیست،


إِنْ عَذَّبْتَ فَمَنْ أَعْدَلُ مِنْکَ فِی الْحُکْمِ ارْحَمْ فِی هَذِهِ الدُّنْیَا غُرْبَتِی،
و اگر عذاب نمایی پس دادگرتر از تو در داوری کیست؟ ، در این دنیا رحم کن به غربتم،

وَ عِنْدَ الْمَوْتِ کُرْبَتِی، وَ فِی الْقَبْرِ وَحْدَتِی وَ فِی اللَّحْدِ وَحْشَتِی،
و به گاه مرگ به سختی جان دادنم، و در قبر به تنهایی ام، و در لحد به هراسم،


وَ إِذَا نُشِرْتُ لِلْحِسَابِ بَیْنَ یَدَیْکَ ذُلَّ مَوْقِفِی،
و زمانیکه برای حساب در برابرت برانگیخته شدم و به خواریِ جایگاهم رحم آور

وَ اغْفِرْ لِی مَا خَفِیَ عَلَی الْآدَمِیِّینَ مِنْ عَمَلِی،
و آنچه از کردارم بر انسانها پوشیده مانده بیامرز،

وَ أَدِمْ لِی مَا بِهِ سَتَرْتَنِی وَ ارْحَمْنِی صَرِیعا عَلَی الْفِرَاشِ تُقَلِّبُنِی أَیْدِی أَحِبَّتِی،
و آنچه را که مرا به آن پوشاندی تداوم بخش، و به من رحم فرما در حال افتادن در بستر مرگ که دسته ای دوستانم مرا این طرف و آن طرف کنند، و به من محبت فرما

وَ تَفَضَّلْ عَلَیَّ مَمْدُودا عَلَی الْمُغْتَسَلِ یُقَلِّبُنِی صَالِحُ جِیرَتِی،
در آن حال که روی تخت غسالخانه به صورت درازا افتاده ام، و همسایگان شایسته مرا به این سو و آن سو بر میگردانند بر من تفضل کن،

وَ تَحَنَّنْ عَلَیَّ مَحْمُولاً قَدْ تَنَاوَلَ الْأَقْرِبَاءُ أَطْرَافَ جَنَازَتِی،
و در وقت حمل شدنم که بستگانم گوشه های جنازه ام را به دوش برداشته اند

وَ جُدْ عَلَیَّ مَنْقُولاً قَدْ نَزَلْتُ بِکَ وَحِیداً فِی حُفْرَتِی،
و در حالت حمل شدنم، که تنها در قبرم وارد پیشگاه تو شده ام بر من جود نما،

وَ ارْحَمْ فِی ذَلِکَ الْبَیْتِ الْجَدِیدِ غُرْبَتِی، حَتَّی لا أَسْتَأْنِسَ بِغَیْرِکَ ...
و در این خانه جدید بر غربتم رحم کن، تا به غیر تو انس نگیرم


... یَا سَیِّدِی إِنْ وَکَلْتَنِی إِلَى نَفْسِی هَلَکْتُ ...
ای آقای من، اگر مرا به خودم واگذاری هلاک شده ام


... سَیِّدِی مَنْ لِی وَ مَنْ یَرْحَمُنِی إِنْ لَمْ تَرْحَمْنِی ...
ای آقای من، {من} که را دارم و چه کسی بر من رحم میکند، اگر تو به من رحم نکنی ؟



... سَیِّدِی لا تُعَذِّبْنِی وَ أَنَا أَرْجُوکَ، إِلَهِی حَقِّقْ رَجَائِی،
ای آقای من، مرا عذاب مکن که امید به تو دارم، خدایا امیدم را تحقق بخش،

وَ آمِنْ خَوْفِی فَإِنَّ کَثْرَةَ ذُنُوبِی لا أَرْجُو فِیهَا إِلا عَفْوَکَ ...
و ترسم را ایمنی ده، زیرا من در عین فراوانی گناهانم امیدی جز به گذشت تو ندار


... فَاغْفِرْ لِی وَ أَلْبِسْنِی مِنْ نَظَرِکَ ثَوْبا یُغَطِّی عَلَیَّ التَّبِعَاتِ،
پس بیامرز، و جامه ای از لطفت بر من بپوشان، که گناهانم را بر من بپوشاند،

وَتَغْفِرُها لی وَلا اُطالَبُ بِها، اِنَّکَ ذوُ مَنٍّ قَدِیمٍ، صَفْحٍ عَظِیمٍ، وَ تَجَاوُزٍ کَرِیمٍ ...
و آنها را بیامرزی و نسبت به آنها بازخواست نشوم، که تو داری کرم دیرینه، و چشم پوشیِ بزرگ و گذشتِ کریمانه ای