حرف دل

حرفــــــــــــــــــــــــ دل
G o m n a m 3 1 3 . i r
تـلـفن : 09032719700

  نام :
ایمیل:


Powered by WebGozar



آخرین نظرات
نویسندگان

حجاب یعنی نه گفتن در برابر نگاه های هوس آلود-کوچک

طرح نوشت :
وصیت چارلی چارپلین ، دلقکِ معروف ، به دخترش جرالدین :

... دخترم ، روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد ، آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود ، بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند ، دخترم ، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند ، برهنگی بیماری عصر ماست ، به گمانِ من ، تنِ تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است ...



جرالدین دخترم، از تو دورم ، ولی یک لحظه تصویر تو ، از دیدگانم دور نمی شود ، اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه...

این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم ، شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه ، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین ، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد ، بنشین و نامه ام را بخوان...

من پدر تو هستم ، امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی ، امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد ، به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن ، زندگی آنان که با شکم گرسنه ، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند ، من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم ، آن هم داستانی شنیدنی است ، داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد ، این داستان من است ، من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام ، و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام ، با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد ، داستان من به کار نمی آید ، از تو حرف بزنم ، به دنبال نام تو نام من است ، چارپلین ...

جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است ، نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن ، ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس ، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت ، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار ...

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد ، اما برای خرجهای دیگرت ، باید برای آن صورت حساب بفرستی ...

دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد ، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو :  من هم از آنها هستم ، تو واقعا یکی از آنها هستی ، هنر قبل از آنکه دو بالِ پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای او را می شکند ، وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان ، من آنجا را خوب می شناسم ، آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو ، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند ، اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست ، نورافکن کولی ها تنها نور ماه است ، نگاه کن ، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن . دخترم...

همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چارپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید ...

دخترم ، جرالدین ، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ، ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی ، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست ، این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد ، جستجو لازم نیست ، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت ، اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول ، این فرزند شیطان ، خوب آگاهم ...

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام ، اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده ، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم ، جرالدین ، پدرت با تو حرف میزند ، شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد ، آن شب است که این الماس ، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است ...

روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد ، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود . بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند ، بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد ...

اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان ، به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد ، او بهتر از من معنی عشق را می داند . او برای تعریف معنی عشق ، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است ...

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند ...

برهنگی بیماری عصر ماست ، به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین ، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

انسان باش، پاکدل و یکدل ، زیرا که گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن ، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است .

نظرات  (۱)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی