حرف دل

حرفــــــــــــــــــــــــ دل
G o m n a m 3 1 3 . i r
تـلـفن : 09032719700

  نام :
ایمیل:


Powered by WebGozar



آخرین نظرات
نویسندگان

عالمی می فرمودند : برای تبلیغ به شهری رفته بودم در آن جا سید بزرگواری امام جماعت بود . در گفتگوهایی که با هم داشتیم تعریف می کردند  .
یک روز درب منزل به صدا در آمد وقتی درب را باز کردم خانمی به همراه فرزند خردسالش را با لباسی نا مناسب و آرایش کرده و بی حجاب در مقابل خود دیدم ، خواستم درب را ببندم و به او بی اعتنایی کنم اما فکر کردم وقتی خانه یک روحانی با این قیافه آمده شاید معایب بی حجابی را نمی داند و شاید بتوانم نصیحتش کنم سرم را پایین انداختم و تعارفش کردم ، وارد اتاق شد و مسئله ای در مورد ارث از من سوال کرد من گفتم خانم من از شما مسئله ای می پرسم اگر جواب دادید من هم جواب می دهم گفت : شما از من؟ - گفتم بله - گفت بفرمائید ...

گفتم شخصی در محلی مشغول به غذا خوردن است غذا هم بسیار مطبوع است گرسنه ای از کنار او می گذرد و جلوی او می نشیند ولی او اعتنائی نمی کند شخص گرسنه تقاضای یک لقمه می کند ولی باز هم اعتنائی نمی کند شخص گرسنه التماس می کند ولی او به خوردن ادامه می دهد و می گوید غذا متعلق به من است خانم این چگونه آدمیست؟ خانم فرمود از شمر بدتر است. سید فرمود : خواهرم گرسنه دو جور است . یکی گرسنه شکم و دیگری گرسنه شهوت . جوانی که گرسنه شهوت است و خانمی نیمه برهنه را می بیند و هر چه اظهار علاقه می کند خانم بی اعتنائی می کند ، جوان التماس می کند ولی باز هم خانم بی اعتنائی می کند این چگونه آدمیست؟ خانم از جای حرکت کرد و از خانه بیرون رفت فردا درب منزل صدا کرد و دیدم همسر همان خانم است و اجازه ورود می خواهد ، وقتی وارد شد ، گفت به همسرم چه فرمودید که از دیروز آمده و از من چادر و پوشش اسلامی می خواهد ...

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی