حرف دل

حرفــــــــــــــــــــــــ دل
G o m n a m 3 1 3 . i r
تـلـفن : 09032719700

  نام :
ایمیل:


Powered by WebGozar



آخرین نظرات
نویسندگان

دل نوشته ...

سه شنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۲، ۰۷:۰۵ ق.ظ

یک روز دیگر به مهر مانده بود . باید برای رفتن به مدرسه آماده می شدم . خدا پیش من آمد و گفت : فردا باید به مدرسه بروی آیا می دانی که آنجا باید چه کنی ؟  گفتم : نه نمی دانم !!! خدا یک بسته به من نشان داد . با تعجب پرسیدم : این دیگر چیست ؟

خدا گفت در این بسته چیز هایی است که تو در مدرسه از آنها استفاده خواهی کرد . بسته را باز کرد : این دفتر است ، این یکی هم مداد نام دارد ، این پاک کن است ، این هم مداد تراش و اسم اینها هم مداد رنگی است . با تعجب به وسایل نگاه کردم حیرت زده بودم . گفتم خدایا باید با این ها چه کنم ؟ خدا جواب داد : عجله نکن برایت خواهم گفت . از خدا پرسیدم  : معلمان مدرسه چگونه اند آیا آن ها بد اخلاقند ؟ خدا گفت : نه... این طور نیست اما باید دقت کنی  . زیاد دقت کنی . باید معلمان خوب را برگزینی . گفتم : مگر معلم هم خوب و بد دارد ؟ جواداد : آری . عده ای از معلمان خط خطی کردن با مداد سیاه را به تو می آموزند و بعضی نقاشی با مداد رنگی را ... با اطمینان گفتم : خدای من نگران نباش من بهترین معلمان را بر میگزینم . بهترین معلمان.  خدا گفت : امیدوارم ... خدا با صدایی رساتر گفت : هیچ وقت یادت نرود اگر روزی سیاهی هایی با مداد سیاه روی دفترت کشیدی می توانی آنها را با پاک کن پاک کنی... با خنده جواب دادم : خدایا من حتی یک خط سیاه هم در دفترم نخواهم کشید . و دوباره خدا گفت امیدوارم... آن روز پر از شادی بودم آن قدر اشتیاق مدرسه رفتن داشتم که قابل توصیف نیست . در رویاهایم دفترم را تصور می کردم . دفتری پر از نقش و نگار های رنگا رنگ و زیبا و خدا را تصور می کردم که با خنده به من نگاه میکند و گویی مرا از هر زمان دیگری بیشتر دوست دارد...  امروز سالیان سال است که در مدرسه هستم . دفترم را باز میکنم  آرام آرام ورق می زنم . صفحه های سیاه که تک صفحه های دور از هم رنگی را محاصره کرده اند از مقابل چشمم عبور می کنند . مهر های هزار آفرین زیادی به چشم نمیخورد ، دفترم تمیز نیست ، لبه های کاغذش تا خورده و سیاه است . وسایلم را نگاه میکنم مداد سیاهم کوچک شده بود مداد رنگی هایم همه نوک هایشان شکسته بود و همان اندازه ای که بودند هستند... ((( خدایا به تو قول میدهم که این دفتر قشنگ را تمیز تمیز نگه دارم و پر از نقاشی های رنگا رنگ کنم ))) چه قدر خوش قولی کردم ؟ واقعا چه دفتر زیبایی ساختم !!! ((( باید دقت کنی ، زیاد دقت کنی ، باید معلمان خوب را برگزینی )) چه معلمانی انتخاب کردم ؟ برای خودم ناراحتم ، نمیدانم چرا وقتی می دانستم که مداد سیاه زشت است باز هم از آن استفاده کردم ؟ چرا وقتی مداد های رنگی به این قشنگی داشتم و میدانستم که زیبا هستند از آنها استفاده نکردم ؟ چه کنم  ؟ چگونه این دفتر را به خدا نشان دهم ؟ چگونه با این همه خط خطی شرمنده نباشم ؟ انگار در تمامی این سال ها حواسم پرتِ پرت بوده ، انگار تمامی این سالها را به بی دقتی گذراندم . اشک های لعنتی امانم نمیدهند . مثل پرده ای جلوی چشمانم را گرفته اند تا دفترم را نبینم ، چه چیزی را از من پنهان میکنید ؟ سیاهی هایی که خودم با دستان خودم کشیدم ؟ کاش میتوانستم این ها را پاک کنم . کاش یک فرصت فقط یک فرصت دیگر داشتم . اما چه طور ؟ ((( هیچ وقت یادت نرود اگر روزی سیاهی هایی با مداد سیاه روی دفترت رسم کردی می توانی آنها را با پاک کن پاک کنی )))

آری حرفِ آخر خدا یادم هست ، خدا به من گفت میتوانی سیاهی ها را پاک کنی و از بین ببری . باید سراغ خدای خوبم بروم خدا به من پاک کن داد .

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۲/۲۷
گمنام ؛ gomnam

دل نوشته ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی